یک × دو× سه ... زنگ مدرسه

آتنا جان، عزیز دل مامان و بابا فردا روز اول مهرِ، و مدرسه ها باز میشن.
وقتی نمایشگاههای لوازم التحریر رو این روزا میبینم که بچه ها با چه ذوق و شوقی خرید میکنن، فکرمیکنم که یه روزی هم نوبت مدرسه رفتن خانوم کوچولوی ما میرسه و اونوقته که دخترک منم آماده رفتن به مدرسه میشه.
مداد سیاه ، مداد قرمز، پاک کن و تراش، دفترهای خوشگل عروسکی، کیف مدرسه
یه عروسک کلاس اولی بین اون همه دختر کوچولوی دیگه که همشون فرشته های آسمونی هستن میشینه و درس میخونه و بازی میکنه و صدای خنده ها و شیطونیاش حیاط مدرسه رو پر میکنه.

وای خدای من چقدر دلم میخواد تمام لحظه ها و دقیقه ها رو ضبط کنم ![]()
وقتی به اون روزا فکر میکنم هم ذوق میکنم هم یه کوچولو دلم میگیره ، نمیدونم چرا ؟ شاید بخاطر اینه که نگرانی یه مادر همیشه باهاش هست. حتی در شادترین لحظه زندگی فرزندش.
مثل مادری که تو عروسی دختر یا پسرش بغض میکنه ، درحالیکه اون روز بهترین روز زندگی بچشه ولی جواب اون مادر اینه که من یه مادرم... فقط همین...
دوست دارم تو یواش یواش بزرگ شی 
دوست دارم من و بابایی از هر لحظه زندگیت یه خاطره زیبا و خواستنی بسازیم![]()


یک × دو× سه ... زنگ مدرسه
